|
|
||
|
شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٥ آخرين بار ...
( و اين غا فله ی عمر عجب می گذرد ) به نام او كه همه اوست ... "و (او) از صدای پای قلب به نقطه ی سكوت رسيدم ! 1382/12/28" و من دوباره می نويسم ، سه باره ، چهار باره ... و خط می زنم ! سخت است ... (هنوز هم نمی دونم چرا پست آخر رو به من دادی آپ كنم !؟ ) و تازه می فهمم كه چرا اينبار پاييز بوی انتها می داد ... پاييزی كه نشان از بهار است ! كه چرا نقطه ی سكوت پر از حرف است ... كه چرا ديگر نمی گويد نمي نويسد ... حرفهاي نگفته ای كه فرياد می زند آغاز يك پايان را !!! كه چرا چشمانش را بسته ؟! شايد خواب است ... و شايد بيدار ! اما نه ! رهگذر خسته است ... چشمانش را بسته می خواهد كمی بخوابد ... ! هيسس ... !!!!!! "و (او) از نقطه ی سكوت به اُدنگ روزگار رسيدم ! 1385/5/14" *** گفتار بی ربط : اما اينبار با ربط ! *** شاگرد : استاد ؟! رهگذر پس كی بيدار می شه ؟! استاد : بيدار می شه ... چيه هنوز نخوابيده دلت واسش تنگ شده ؟! شاگرد : هان .. ؟! من ...؟! راستش ... استاد : ... شاگرد : ياد ققنوس افتادم كه به خاكستر غسل می كنه و دوباره متولد می شه ... استاد : رهگذر هم بيدار می شه ... خيالت راحت !! اما با خا كستر ؟!! نه ... شايد آب ، شايد خاك ، شايد باد ... و شايد هر سه با هم !! شاگرد : استاد ؟! استاد : هيسس می خوای بيدارش كنی ؟!! شاگرد : ... استاد : می دونم قصه ی ققنوس افسانه است ، اما ، رهگذر، افسانه ؟؟ نه !!!! شاگرد : استاد ؟! استاد :هيسسس !! بزار بخوابه ... بيدار كه شد از خودش بپرس ... شا گرد : پس منتظر می مونم تا بيدار شه !!! ... پايان ... " سنجد _ تابستان 1385" انتخاب با توست ! می تواند به صورت : "صبح بخير خدا " يا " خدا ، صبح بخير" باشد . وين داير ![]() پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٤ چرا من...؟...
... و اينبار پاييز بوی انتها می دهد...
چرا من...؟...
*** گفتار بی ربط... تعهد يا تعصب؟... *** شاگرد: استاد اين چی میگه؟ چرا اينقدر حرف الکی می زنه؟ استاد: نمی دونم... يه جورايی انگار نمی فهمه... فکر کنم ايراد از مغزش باشه... شاگرد: آره استاد آخه اونی که اون بالا نوشته يعنی چی... استاد: شاگرد: آخه استاد... استاد: ... شاگرد: راستی استاد... فرق تعهد با تعصب چيه؟... استاد: راستش خودمم درست نمی دونم... اما فکر کنم يه چيزی شبيه به يه خودکاره... شاگرد: ( توی دل: باز اين شروع کرد به چرت و پرت گفتن... اينم مثل اون بالایيه چت ميزنه ها...) ... خوب چطور استاد؟... استاد: خوب يه جورايی مثل لوله خودکار و توييشه... لولش مثل تعصب میمونه... انعطاف پذير نيست اگرم خمش کنی می شکنه... اما توييش نه...توييش مثل تعهده... يه جورايی می تونه مانور بده بعدشم بر می گرده سر جاش... البته نه هر خودکاری...
دنيا تباهی نمی پذيرد... اين از آسمانش پيداست... نگاه کن... هنوز آبی است... رهگذر...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٢ ب.ظ توسط رهگذر... ![]() دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤ خودکشی ... نه... آهو و غولش...
... اتفاقهای بزرگ چه دلایل ساده ای دارند... ... اما نه... انگار اتفاقهای ساده... دلایلی بزرگ دارند... ... و باز هم گوشه ای از قلبی دیگر... ... و تو خسته ای...از دورنت...از دنیای درونت... از دنیای بیرونت ... از آنچه تو را سخت در آغوش می فشارد... ... آری ... قصه قصه درد است و تنهایی...آری قصه تنهایی... ... نمی دانم از کدامین نشانی...اما خوب می دانم...زبانم را می فهمی... ... غرور همیشه سنگ بر شیشه بوده...اما نه... انگار غرور کلوخ بر شیشه است... ... نابودی از آن هر دو... ... از خودکشی گفتی... ... زاییده غرور است و بس... ... غرور را هرچه ترجمه کنی... باز همان غرور است... ... بدان که هیچ طرفداری ندارد... ... تو تنهایی و من قصه غصه هایت خوب می دانم... ... بيا و باران را آلوده نکن...باران حرمتی دارد به اندازه آسمان... ... گمان نکنم غولت اينقدرها قوی باشد... ... حرف بسیار برایت دارم...اما... نه اینجا... ... ... ... یادم باشد ستاره های آسمان را نچینم... ... شاید ستاره من نباشد... ... فکر می کنی قلب من ستاره دیگری باشد؟... ... ( اگر اون بره...من کافر می شم...این شرط من با خداست......خدايا خودت کمکش کن...)... ... ...نمی دونم...اگه هر آدمی قرار بود ستارشو بگیره...که دیگه ستاره ای نمی موند...این همه آدم بی ستاره به امید ستاره تو به آسمون نگاه می کنن... ...آهو همیشه دشت را بی خستگی می پیماید... ...آهوی کوچه های رهگذر خستگی نمی شناسد... ...او همیشه تنهاست و تنها سفر می کند... *** شاگرد: استاد؟...به نظرتون هر آدمی توی آسمون یه ستاره برای خودش داره؟... استاد: نه پسر ... گمون نکنم... دنیا اینقدری عدالت نداره که بخواد برای هر کسی یه ستاره داشته باشه... شاگرد: استاد... پس از کجا بفهمیم ستاره داریم یا نه؟... استاد: ببین پسرجان...تو باید ستارتو درک کنی...برای خودت ستاره بساز...اونوقت دیگه کسی هم نمی تونه بگیرتش... شاگرد: اما استاد شما حتما می تونید ستاره منو پیدا کنید... استاد: منظورت چیه؟... شاگرد: هیچی استاد... .... شاگرد: استاد پس اونی که اون بالا خودکشی کرده چی؟... ینی اون ستاره نداشته؟...اصلآ چرا؟... چرا خودکشی؟... استاد:...درد اونو خودمم نمی دونم...اما می دونم کار اشتباهی کرده... توی دنیا هرچیم بی راهه باشه به راه ختم می شه... ولی اون حق داره...من بهش حق می دم... شاگرد:...اما استاد... استاد:...هیسسسسسسسسس...
*** ![]() یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤ پرواز...
...و من انسانها را از بیرونشان می بینم...آنها بسیار ضعیفند...اما... قدرتی پنهان دارند...که خود نمی دانند... ... و حال شده ام مردی با آرزوهایی بزرگ...اما خسته... ... دلم پرواز می خواهد... ... دیگر کوله ام خالیست... ... دیگر صدای باران هم درمان نیست... ... باید بروم... ... جای من اینجا نیست... ... بروم آنجایی که باران از اوست... ... جایی فراسوی ابرها... ... آنجا که سنگها هم نفس می کشند... راهها به دو راهی ختم نمی شوند... ... و دستها تنها برای دستگیری دراز می شوند... ... و آغوشها تنها برای نوازش باز می شوند... ... آنجا که بوی یاس را به ارزش محبت می فروشند... ... و آنجا که مردمش می دانند... خط گندم يعنی ...نيمی بردار و نيمی ببخش... ... آنجا که روح... جسم را نگه می دارد...و آنجا که آبی نیست ... آبی تر است... ... آنجا که دیگر نفس نیست... ... همه اش عشق است و عشق است و عشق... ... ... اما نه.... ... هنوز قلم به دستانم چسبیده... ... انگار هنوز هم باران درمان است... ... ... رهگذر...دیگر چیزی از کوله ات باقی نمانده...گویی پایان راهی... ... یادت باشد... در انتظار باران باشی... کفشهایت تشنه اند... ... ... یادم باشد... در انتظار آسمان بنشینم...خاک همیشه خشک است... ... یادم باشد... در انتظار خورشید بنشینم...ماه همیشه تاریک است... ... یادم باشد... در انتظار گندم بنشینم...نان همیشه تلخ است... ... یادم باشد... در انتظار نگاه بنشینم...زبان همیشه دروغ است... ... یادم باشد... در انتظار دوست بنشینم...بی گانه همیشه خسته است... ... یادم باشد ... در انتظار او بنشینم...او همیشه هست...همیشه مهربان است...
... و بی گمان خداوند سنگدلترین نگهبان دلهاست...
رهگذر...
...هرکجا هستم باشم... آسمان مال من است ... حنجره ... فکر ... هوا ... عشق... زمین مال من است...
راستی سال نوتون مبارک... نوروزتون پيروز ... هميشه دلتون شاد ... هميشه لبتون خندون ... هميشه خوابهای خوش ببينيد... ¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٢ ب.ظ توسط رهگذر...![]() پنجشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۳ تولد...يه برگ زرد ديگه و يه برگ سبز ديگه...
...و دوست دارم اینو که پارسالم براش نوشتم...امسال هم براش بنویسم...شاید تکرار ی باشه ... شاید شبیه به یه متن قشنگ نباشه...اما هرچی باشه از دلمه...شاید هم یه واقعیت باشه...واقعیت قشنگتر از زیباییه... و من بي رنگ و پدر سبز و مادر آبي و برادر بنفش و برادر قرمز و برادر زرد و برادر نارنجی و تو سفيد مرا کامل کردی ... و خواهر نيلي و سفيد من كامل شد... خواهر گلم...عزیز دلم...افروز عزیزم...تولد (۲۴ سالگيت) مبارک...(قابل توجه اونايی که نظر دادن ( تولد یک سال و شش ماهگیت برای من مبارک...) هركودكي با اين پيام به دنيا ميآيد كه خدا هنوز از انسان نوميد نيست (رابيندرانات تاگور) ۱۳۸۴/۱۲/۲۰ http://matinblog.persianblog.ir/1382_12_matinblog_archive.html#1543461 رهگذر... راستی متن قبلی رو تازه نوشتما... ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٧ ب.ظ توسط رهگذر... ![]() سهشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳ غصه من و تو..
یادت باشه بعد از هر شکستی یه زندگی تازه رو شروع کنی... با شکست مبارزه کن ... شکست پایان نیست... ...و تو غصه می خوری... ...و من قصه غصه هایت خوب می دانم... ...و می دانم کنج تنهایی نشته ای در انتظار باران...بارانی که شاید هیچ نبارد... ...و آنگاه که خسته شدی از این همه تنهایی... غصه هایت مجازی می شوند... ...و آنگاه رهگذری می آید... از جنس باران ...خسته...و می پرسد چه می کنی؟... ...می گویی می خندم...دروغ می گویی...رهگذر می خندد...به تمسخر... ...و تو می گویی نه...به غصه هایم می خندم...به آنها که دلم را پارهپاره می کنند... ... به آنها که هنوز نمی دانم سر آغازشان چیست...و نمی دانم پایانشان کجاست... ...و رهگذر باز می خندد... از روی اعتماد... ...و می رود... بی آنکه هیچ بگوید... و هنوز در کنج تنهایی غصه می خوری... ... دیگر خسته می شوی... اینبار به یاد رهگذر می نشینی و می بینی و شاید هم خوب می بینی...که دیگر غصه ای نیست ... ...از کوله رهگذر بوی غصه ها را حس می کنی... ... او دیگر خسته نیست... ...امان از روزی که رهگذر در انتظار رهگذری بنشیند...یا شاید هم در انتظار بارانی که شاید هیچ نبارد... ... من نیز در انتظار رهگذر نشسته ام...بی گمان او خواهد آمد... ... و بی گمان خداوند سنگدلترین نگهبان دلهاست... ... یادم باشد... در انتظار آسمان بنشینم...خاک همیشه خشک است... ... یادم باشد... در انتظار خورشید بنشینم...ماه همیشه تاریک است... ... یادم باشد... در انتظار گندم بنشینم...نان همیشه تلخ است... ... یادم باشد... در انتظار نگاه بنشینم...زبان همیشه دروغ است... ... یادم باشد... در انتظار دوست بنشینم...بی گانه همیشه خسته است... ... یادم باشد... در انتظار او بنشینم... او همیشه هست... همیشه خوب است... ¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥۸ ب.ظ توسط رهگذر... ![]() پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳
...و شايد دقايق ما ثانيه هايي باشند ... كه سالها برايشان آرزوها مي كنيم...
![]() سهشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳
![]() چهارشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۳ ...و...
…و شاید کشتار باورهایمان راهی نباشد برای رسیدن به آنچه از باوزهایمان می گیریم… از پشت پلکها که می گذری سحرگاه را می بینی… از سحرگاه که می گذری دو رکعت نور می بینی… به زمانی کوتاه از نور می گذری… به غرور می رسی… از آشیانه کوچ می کنی … پیرمردی میوه کاج می بوید… بی اعتنا می گذری… به جمع می پیوندی…تا زندگی کنی… سوار بر اسبی بی روح…بی اعتنا بر دیگری…می روی… تا به اول خستگی می رسی… هنور آن را نبوئیدی … نمی شناسیش… به تنها چیزی که می رسی باغ وحشی است اهلی… حال خورشید برای دیدار کفر به اوج خط خود می رسد… به سوگند بی پایه وجدان…چهار و چهار … هشت رکعت نور را می بلعی… نمی فهمی…و به فکر زندگی از نور به خاک پناه می بری… خوب ببویش به زودی از دستش خواهی داد… حال کمی خستگی را حس می کنی… تماشای خورشید دیگر خسته کننده شده... برای خاک دلت را تکه تکه می کنی…به حرمت وجود آشیانه… دیگر خورشید به پایان عمر بی مثالش می رسد… در باغ وحش اهلی که راه می روی…تنها صدای ارار الاغ را می شنوی…چه مزحک می نالد…چه بی معنا…باغی حیوانات تنها می نالند…آخر شبیست نورانی…اما نوریست مصنوعی…چه می فهمد چه می گوئی… دیگر توان خستگی را نداری … به سر کوچه حقیقت که می رسی… پیرمرد میوه کاج را زیر پا له می کند… تو دیگر بی اعتنا نیستی…می پرسی چه می کنی؟… با لبخندی خسته می گوید… دیگر بوی سبز نمی دهد… با رفتن از خود می پرسی چه می گوید… نمی فهمد آن که من فهمیدم؟… ناله ای در گوش می گوید:…کلام خدا هم اگر حرام شود … به درد زیر پا می خورد… شکه می شوی… به آشیانه می رسی … یا شاید حال به زندگی… آشیانه را گرم می کنی… اما بی نور… سه و چهار هفت رکعت نور را توف می کنی…و باز نمی فهمی…اما چه حاصل خورشید دیگر مرده…حال به شب رسیده ای… پیش از گذشتن از بیداری…چه آسان کفر می گویی…آهی می کشی… با نگاهی به سقف اتاق… با خود می گویی… وای … خدا هنوز زنده است…چه خوب که خدا هنوز زنده است… کوچه خالیست… و هنوز به آغوش خواب نرفته…صدای پای رهگذری تلنگری آرام بر پرده نازک دلت می نوازد... رهگذر… 16/7/383 22/ رمضان/1425 گفتاری بی ربط ...و این است قصه ققنوس… که روزی به خاکستر غسل کند و دوباره متولد شود… …و چه خسته کننده می شود…قصه تکراری عقربه های ساعت…و هزاران بار مردن… …و نه گرمای دست رفیقی از جنس زمین…کوچه و شاید هم باران…که بنویسد بر این تن خسته ام…تو بمان ای آنکه جون تو پاک نیست… … و نه کلامی از روی محبت برای گلبرگ این همه گل… …و من تکرار واژه های بی صدایم…آنها که در نطفه خفه شدند... … ...از بمبست کوچه های آسمان … تنها صدای خش خش برگها می آید… …دیگر چیزی تا پایان انسان باقی نیست… ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٢ ب.ظ توسط رهگذر... ![]() دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳ آی خداااااااااااااااااااااا
... آهای با توام... ... هوي خدا... باتوام... ... آره تو...خوشت مياد؟... ... واسه زندگي صدتا راه گذاشتي...همش بمبسته... ... واسه مرگم كه يه راه گذاشتي اونم بمبسته... ... چي ميخواي از جون اين مردم؟... ... عذاب ميدي حال ميكني؟... ... اين همه آدمو ميخواستي چيكار؟... ... د... مگه خودت نميگي بهشون احتياجي نداري؟... ... مگه نه اينكه آدما از خودتن؟... ... چميدونم شايد خودتم با هر عذابشون درد ميكشي...گمون نكنم... ... چيه؟...خفه خون بگيرم؟... ... چيكار داري ميكني با اين آدما؟... ... کوری...؟... نميبينی؟.... ... به پاي خودتم كه گناه نمينويسن...مينويسن؟... ... اصلآ كي به كيه...خودتي و خودت... ... خيلي حرف باهات داشتم ... اينجا جاش نيست...همرو به خودت گفتم قبلآ...قبلآ مفصل با هات دعوا کردم... ... ازت بيشتر از اينا انتظار داشتم... ![]() یکشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸۳ ای خدا فقط يه قطره اشک...
...و يادمه اينو يه بار نوشتم... رو تن يه زخم ديگه... نوشتم كه يه نيازه... اي خدا, فقط يه قطره اشك كاش اينجا بودي تا سرمو ميزاشتم روي پاتو, تو دستتو مي كشيدي روي سرمو, اونوقت آروم آروم يه قطره اشك از كنار چشمم مي اومد و گونمو نوازش مي داد و مي افتاد روي زمين. اونوقت شايد تمام غم وغصه هام با همون يه قطره اشك از وجودم خارج مي شد و بدون اينكه مزاحم كسي بشه راهشو مي گرفتو مي رفت. اما نه, آخه اونوقت شايد تو ناراحت مي شدي و يكي به غم و غصه هاي خودت اضافه مي شد. پس بزار تو تنهايي خودم بشينمو... اما نه, آخه تو تنهايي خودم ديگه كسي,ديگه دستي,نوازشي نيست كه به بهونة اون يه قطره اشك بريزم. اي خدا, تا كي بايد به بهونةپاك بودن, به بهونة خوب بودن, يا به بهونة پاكي كودك, دانايي پير,يا عظمت مرد يا صبوري زن يا به بهونة..... اي خدا , آخه اين يه قطره اشك تا كي بايد پشت اين چشم پنهون بمونه. 18/9/1382 ... و حالا هنوزم يه آغوش واسه يه قطره اشك مي خوام... ... حالا ديگه اونقدري بغض نشكفته جم كردم... كه بخوام سالها سيل راه بندازم... ... اما هنوزم به همون يه قطره اشك راضيم...اونو ازم نگيريد... ... لادن... نميدونم چرا اينجا برات مي نويسم... به وجود مقدست قسم ... هنوز بهت احتياج دارم... ... تو كه از آدما جدا بودي... تو چرا...؟... تو چرا تنهام گذاشتي؟....بي نشون گذاشتي رفتي... اومدي رازدار دردام بشي نه يه غم روي غمهام...دير اومدي... زود رفتي... خيلي زود... اما من هنوز چشم به راهتم... ... حالا من موندمو... يه كولبار از بي قراري... از غم... ... اما هنوز ... به يه زانو احتياج دارم كه سرمو بزارم روشو... يه قطره اشك... آی آدما ... آهای کسی صدامو نميشنوه؟...(نميشنوه ...) خدايا ...فقط يه قطره اشك... ... چطوری ممکنه که يکی که ميخواد يه شب خودکشی کنه... به جاش دو رکعت نماز بخونه... ¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٦ ب.ظ توسط رهگذر... ![]() پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۳
... و شايد انسانها به چيزي بيشتر از قانون احتياج دارند... چيزي شبيه به منطق احساس...
اي كاش ياد مي گرفتيم غصه چيزاي واقعي رو بخوريم... آدما ديگه غصه نمي خورن... اي كاش به جاي آدما جاي پاشون رنگي بود... و خودشون بيرنگ بودن... اي كاش آدما ياد مي گرفتن بي رنگ باشن... اي كاش حداقل... حداقل شبا تو تاريكي زندگي مي كردن... اي كاش آدما سازاشونو هيچ وقت كوك نمي كردن... اي كاش.... اي كاش اون الان اينجا بود.... ![]() یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۳
...و باز سلام... ...و من از صدای پای قلب به نقطه سکوت رسيدم... http://matinblog.persianblog.ir ...و دعا کردم باران.... آسمان گریست به عشق من...و دعا کردم نور... خورشید تابید به عشق من... و دعا کردم راه هموار...دره کوه را به آغوش گرفت به عشق من... و دعا کردم سایه ... درخت بالید به عشق من...و دعا کردم خاک... زمین تپید به عشق من... و دعا کردم ستاره... درخشید به عشق من... .... و گفت راستی... و راست می مانم به عشق او... آری ... تنهاییم سوخت ... بغض هایم باقی ماند... دلم گریست...نفسهایم حبس... ستاره هایم خاموش... به عشق گفته های من... و رهگذر گفت راستی... و راست می مانم ...به عشق رهگذر... رهگذر... 14/7/1383 ![]()
|